شهريارا تو به شمشير قلم در همه آفاق
به خدا ملك دلي نيست كه تسخير نكردي
دلم شكستي و جانم هنوز چشم به راهت
شبي سياهم و در آرزوي طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپيد گشت و غمي نيست
اگر قبول تو افتد فداي چشم سياهت
ز گرد راه برون آ كه پير دست به ديوار
به اشك و آه يتيمان دويده بر سر راهت
بيا كه اين رمد چشم عاشقانت اي شاه
نمي رمد مگر از طوطياي گرد سپاهت
بيا كه جز تو سزاوار اين كرات و كمر نيست
تويي كه سود كمربند كهكشان به كلاهت
جمال چون تو به چشم و نگاه پاك توان ديد
به روي چون مني الحق دريغ چشم ونگاهت
برو به كنج خراباتت اي نديم گدايان
تو بختت اون نه كه راهي بود به خلوت شاهت
در انتظار تو ميميرم و در اين دم آخر
دلم خوش است كه ديدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل دميد و من به دل خاك
اجازتي كه سري بركنم به جاي گياهت
تنور سينه ي ما را اي آسمان بر حذر باش
كه روي ماه سيه مي كند به دوده ي آهت
كنون كه مي دمد از مغرب آفتاب نيابت
چه كوهاي سلاطين كه مي شود پر كاهت
تويي كه پشت و پناه جهاديان خدايي
كه سر جهاد تويي و خداست پشت و پناهت
خدا وبال جواني نهد به گردن پيري
تو شهريار خميدي به زير بار گناهت
چون مي دونستم از غزل هاي استاد خوشت
مياد اينجا گذاشتم اين غزل رو استاد براي آقا گفته
كه خودم هم خيلي خوشم مياد هميشه ميخونمش
اميدوارم خوشت بياد از زبان استاد تقديمت ميكنم
( تولدت مبارك)
+نوشته شده توسط محمد لطفي در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت
23:32 |